باید استاد و فرود آمد..

بر آستان دری که کوبه ندارد..

چرا که اگر به گاه آمده باشی...

دربان به انتظار توست و

اگر بیگاه به در کوفتنت پاسخی نمی آید!

کوتاه است در...!!

پس آن به که

فروتن باشی...


موضوعات مرتبط: پاورقی

تاريخ : 93/09/12 | 11:33 | نویسنده : عیدی پور |

حرمت نگه دار دلم ، گلم ،
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه بقید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور ،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....
در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم ، گلم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من .
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ، دلم ! ، گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند

پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چراغ برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم
آری ... دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .
آری ... دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن...

حسین پناهی...روحش شاد


موضوعات مرتبط: شعر هایی از اینور و اونور

تاريخ : 93/09/04 | 19:23 | نویسنده : عیدی پور |
سپاس از گم شدن خر

شخصی خرش را گم کرده بود.برای یافتن آن گرد شهر میگشت و شکر میگفت.

گفتند :(( پدر آمرزیده ، خر گم کردن که شکر ندارد!))

گفت: کجای کارید؟ شکرم برای این است که من سوار خر نبودم،وگرنه چهار

روز بود که خودم نیز گم شده بودم!))


موضوعات مرتبط: روایت های قدیمی

تاريخ : 93/08/19 | 12:56 | نویسنده : عیدی پور |
سکوت گورستان را میشنوی ؟؟؟

دنیا ارزش دل شکستن ندارد..

میرسد روزی که هرگز

در دسترس نخواهیم بود..

خاک آنتن نمیدهد که نمیدهد...

بیخیال نداشته هایت

بیخیال غصه هایت...

بیخیال هرچه که خیالت را نا آرام میکند...

امروز نفس کشیده ای ؟

پس خوش به حالت،

عمیق نفس بکش...

عشق را ،زندگی را، بودن را،

بچش ببین، لمس کن،

و با تک تک سلولهایت بخند....

 

موضوعات مرتبط: پاورقی

تاريخ : 93/06/01 | 15:29 | نویسنده : عیدی پور |
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیلِ دانایی‌ست
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...

نباید کسی بفهمد
دل و دستِ این خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نیست.
مجبورم!
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم.

خودش آمده بود که بمیرد

زندگی همیشه منتظر است
که ما نیز منتظر زندگی باشیم
نه خیلی هم،
همین سهم تنفس کافی‌ست
قدرِ ترانه‌ای، تمام
طعمِ تکلمی، خلاص.

عصر پانزدهمین روز
از تیرماهِ تشنه بود
پنجره باز بود
خودش آمده بود که بمیرد
بی‌پَر و بالِ از آبْ‌مانده‌ای
که انگار می‌دانست
میان این همه راهِ رهگذر
تنها مرا
برای تحملِ آخرین عذابِ آدمی آفریده‌اند

سید علی صالحی



تاريخ : 93/04/11 | 14:40 | نویسنده : عیدی پور |
حالا دیگر دیر است

من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام

نشانی خانه های بسیاری را

از یاد برده ام و اسامی آسان

نزدیکترین کسان دریا را…!

راستی آیا به همین دلیل ساده نیست

که دیگر هیچ نامه های به مقصد نمی رسد؟!

نه ری را !

سالها و سالها بود که در ایستگاه راه آهن

در خواب و خلوت ورودی همة شهرها کوچه ها ،

جاده ها ، میدان ها چشم به راه تو

از هر مسافری که می آمد سراغ کسی

را می گرفتم که بوی لیموی شمال و شب حلال دریا را می داد.

چقدر کوچه های خلوت بامدادی را

خیس گریه رفتم و در غم غروب باز آمدم.

من می دانستم تو از میان روشن ترین

رؤیاهای روزگار تنها ترانه های سادة

مرا برگزیده ای چرا که من هنوز

هم خسته ترین برادر همین سادگانِ

زمینم ، ری را !

هر بار که نام تو بر دفتر گریه های

من جاری شد مردمانی را دیدم

که آهسته می آمدند همانجا

در سایه سار گریه و بابونه

عطر ترا از باغ پروانه به خواب

کودکان خود می خواندند. مردمان می فهمند

مردمان ساکت و مردمان صبور می فهمند

مردمان دیری ست که از راز واژگان

سادة من به معنای بعضی از آوازها رسیده اند .

رازی دارد این سادگی ،

این است رؤیا معلوم است که

بعد از نامه ها مرا آوازی از تحمل

اوقات گریه آموخته اند . کجا می روی حالا؟!

بیا ،هنوز تا کشف نشانی

آن کوچه حرف بسیار و وقت

اندک و آسمان هم که بارانی ست !

اصلاً فرض که مردمان هنوز درخوابند،

فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید ،

فرض که بعضی از اینجا دور ،

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند ،

با رؤیاهامان چه می کنند؟!



تاريخ : 93/02/30 | 1:51 | نویسنده : عیدی پور |
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش


ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم


هر پسین


این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست


نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین


مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟


***********

::
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،


چون من که آفریده ام از عشق


جهانی برای تو !


خدایش بیامرزاد....



تاريخ : 92/10/23 | 2:44 | نویسنده : عیدی پور |
عشق، تنها در روح یافت می شود، نه در بدن . 

خداوند روح آدمی را با دوبال آفرید تا بر فراز

آسمان عشق و آزادی پرواز کند. عشق، 

در همان حال که چشمانمان را باز و قلب هامان

 را تسخیرمی کند ، موهبت صبر و شکیبایی را نیز 

به ما ارزانی می دارد. عشق انسان را هوشیار 

می سازد. عشق همچنان ماندگار خواهد بود و

 آثارش هرگز محو نخواهد شد.

                                            جبران خیلیل جبران

******

اگر ما عاشق باشیم، دنیا تغییر میکند.

نور عشق ، ظلمت گناه را از بین میبرد.

باید که جویای عشق دیگران باشیم،

حتی با وجود ترس از این که دست 

رد به سینه ما زنند،

یا ترس از نگاه های تند،

یا ترس از سنگدلی دیگران.

هرگز نباید اجازه دهیم که از جستجوی

 عشق دست بکشیم.

                                                       پائولو کوئیلو

********

ما بسیار دوستت داشته ایم، گرچه عشقمان بی

 زبان بوده و پرده نشین.

اما اکنون عشقمان را از پرده برون آورده 

و در برابر دیدگان تو عریانش ساخته ایم.

بنگر چگونه عشقت را جار می زنیم.

همیشه چنین بوده است که عشق ژرفای 

راستین خود را نمیشناسد،

مگر آنگاه که لحظه جدایی فرا رسد.

                                                              جبران خلیل جبران

*******

وقتی عاشق هستیم، وقتی در اعماق روحمان به چیزی ایمان داریم،

خود را از همه چیز و همه کس قوی تر حس میکنیم.

وقتی عاشق هستیم، آرامشی به ما دست می دهد که از اطمینان

به هدفمان و عشقمان حاصل میشود و این که هیچ چیز نمی تواند 

آن ایمان را از ما سلب کند.

هیچ واژه ای برتر از عشق نیست.

                                                      پائولو کوئیلو



موضوعات مرتبط: پاورقی

تاريخ : 92/10/06 | 10:44 | نویسنده : عیدی پور |
کسی را که دوست داری رهایش کن که اگر سوی تو برگشت از آن

توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده است.

*******

همه ادعای رفاقت میکنند،اما کسی که آن را ثابت میکند رفیق حقیقی است.

*******

خرد برترین هدیه آسمانی است.

*******

ادب و محبت خرجی ندارد ولی همه چیز را خریداری میکند.

*****

مردمان خودشان را با همه چیز خسته می کنند،مگر با تفکر و اندیشه.

*****

خوشبختی ،یگانه چیزی است که می توانیم بی این که خود داشته باشیم،

دیگران را از آن برخوردار کنیم.

*****

هیچ وقت نمیتوان با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید.

****

به جایی که کوزه خودت را گذاشته ای سنگ پرتاب نکن!

*****

تورا برای این نیافریده اند که هر روز بخوری و بهتر بپوشی،برای آن آفریده اند

که هر روز بهتر بیاندیشی.




تاريخ : 92/09/26 | 12:24 | نویسنده : عیدی پور |
عادت ندارم درد دلم 


را به کسی بگویم...!


پس خاکش میکنم زیر چهره 


خندانم!


تا همه فکر کنند، نه دردی دارم


نه قلبی...


ناشناس



تاريخ : 92/08/14 | 12:29 | نویسنده : عیدی پور |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.